دوستان عزیز به این وبلاگ حتماً سر بزنید.مطمئناً خوشتون میاد.
www.divaneyesahebzaman.blogfa.com
متشکرم
دوستان عزیز به این وبلاگ حتماً سر بزنید.مطمئناً خوشتون میاد.
www.divaneyesahebzaman.blogfa.com
متشکرم
ای خدا فکر نمیکردم که یه روز ازم جدا شه
باورش سخته که دیگه سایه ش رو سرم نباشه
گرچه سرده دست گرمت اما واسه من همونی
با تمام خاطراتت توی ذهن من می مونی
داداشی چشماتو وا کن بزار دستاتو بگیرم
دوباره بیا به خوابم دارم از دوریت می میرم
ای خدا من اونو میخوام اما تو ازم گرفتیش
رفت و جا گذاشت تو قلبم خاطراتش مثل آتیش
باورم نمیشه رفته گرچه اون برنمیگرده
داداشی غم های دنیا ببین با دلم چه کرده
داداشی چشماتو بستی نمیگیری تو سراغم
داداشی چشماتو وا کن بزار دستاتو بگیرم
دوباره بیا به خوابم دارم از دوریت می میرم
ای خدا من اونو میخوام اما تو ازم گرفتیش
رفت و جا گذاشت تو قلبم خاطراتش مثل آتیش
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
دیر گاهیست که تنها شده ام...قصه ی غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است...باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من باخبر است...که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم...همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید...تا نبینم که چه تنها شده ام

دلشوره...
یه کم کمتر اگه بودی یه کم از قله پایین تر*** نمیزاشتم دلم بازم بگیره عشقتو از سر
نمیخوام فکر کنی چشمامو روت بستم *** تور دوست دارم اما از خودم خسته ام
یه وقتایی همش دلشوره میگیرم *** پر از شک میشم و یخ میکنه دستم
نمیدونم چرا روی تو حساسم *** چرا بیخود دچار شک و وسواسم
همین که دور میشی یک قدم از من *** نمیدونم... نمیدونم چرا بد میشه احساسم
بهت بد میکنم بی اینکه بد باشم *** نگو افتادم از چشمات بزار پاشم
بگو حس منو میفهمی این روزا *** بگو هرگز نمیزاری که تنها شم
نمیدونم چرا روی تو حساسم *** چرا بیخود دچار شک و وسواسم
همین که دور میشی یک قدم از من *** نمیدونم... نمیدونم چرا بد میشه احساسم
تحمل کن یه کم بی طاقتی هامو *** نزار هیچکی بگیره تو دلت جامو
تحمل کن یه کم بی طاقتی هامو
نزار هیچکی بگیره تو دلت جامو

طبیبان بر سر بالین من آهسته می گفتند
که امشب تا سحر این عاشق دلخسته می میرد
ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد
چه سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد
اللهم عجل لولیک الفرج

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفأل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت آقا
تکیه بر کعبه بزن کعبه تحمل دارد
دوستان عزیز به این وبلاگ حتماً سر بزنید.مطمئناً خوشتون میاد.
www.divaneyesahebzaman.blogfa.com
متشکرم
به خدا...
خدا دوستمون داره. بیشتر از اون چیزی که خودمون فکر میکنیم.
بیشتر از اونی که میگه از همه بیشتر دوستمون داره...خیلی بیشتر....
هر چی میخوایم به خودش بگیم...
صدامونو میشنوه...

نشونه...
تو ازم نشونه خواستی، تو بهشتم خونه خواستی
این شبا دعا کن آدم، حالا که بهونه خواستی
عمری در پناه عشق باش، عشقی که شبونه خواستی
بنوش از چشمه ی رحمت هر چقدر پیمونه خواستی
بنوش از چشمه ی رحمت هر چقدر پیمونه خواستی
یک قدم بیای به سمتم صد قدم میام به سمتت
از ته دلت دعا کن تا که آروم بشه قلبت
نا امید نباش که شاید داره درمون میشه دردت
رو به هر کم و زیادی در توبه رو گشودم
مهر من داشتی که حالا تو رو تا خودم کشوندم
این شبا دعا کن آدم، تو یه قطره از وجودم
این شبا دعا کن آدم، تو یه قطره از وجودم
العجل یوسف زهرا...
امان از هجر بی پایان مهدی
غروب جمعه و هجران مهدی
امان از آن زمانی که بیفتد
به روی نامه ام چشمان مهدی
دلش میگیرد و با چشم گریان
بگوید "این هم از یاران مهدی"

بزن زیر گریه...
نزار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
بزار چشماتو خیلی آروم رو هم
بزن زیر گریه سبک شی یه کم
یه امشب غرورو بزارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی کم
نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه
غرورت نزار دیگه خستت کنه
اگه نیست باید دل شکستت کنه
نمیتونی پنهون کنی داغونی
نمیتونی یادش نباشی به این آسونی
هنوز عاشقی و دوسش داری تو
نشونش بده اشکای جاریتو
نمیتونی پنهون کنی داغونی
نمیتونی یادش نباشی به این آسونی

از همه ی اونایی که این مدت به وب من سر زدن و نظر دادن ممنونم و معذرت میخوام که نتونستم جوابشونو بدم.
به خدا سرم خیلی شلوغ بود.
ببخشید ببخشید ببخشید.
دیدید بالاخره اومدم؟!!!!
تنهایی...
دلم برات تنگ شده....
اما من....
نمیتونم این دوری رو تحمل کنم ....
به فاصله ها فکر نمیکنم...
میدونی چرا؟؟؟
آخه...جای نگاهت روی نگاهم مونده...
هنوز عطر دستاتو توی دستام میتونم استشمام کنم...
رد احساساتت روی دلم جا مونده...
میتونم تپش های قلبت رو بشمارم...
چشمای بی فرارت هنوز دارن باهام حرف میزنن...
حالا چطور بگم تنهام؟؟؟
چطور بگم تو نیستی؟؟؟
چطور بگم با من نیستی؟؟؟
آره!!خودت میدونی...
میدونی که همیشه با منی...
میدونی تو ٬توی لحظه لحظه های من جاری هستی...
آخه تو ٬توی قلب منی ...
آره !تو قلب من...
برای همینه که همیشه با منی...
برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...
برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...
اخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...
هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم...
دیگه نمیتونم تحمل کنم...
دستامو میزارم روی صورتمو یه نفس عمیق میکشم...
دستامو که بو میکنم مست میشم...
مست از عطرت٬صدای مهربونت رو میشنوم...
و آخر همه ی اینها....
به یه چیز میرسم...
به عشق و به تو...
آره...
به تو....
اون وقت دل تنگیم بر طرف میشه...
اونوقت دیگه تنها نیستم...
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوست دارم
به این تنهایی دل بستم
حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست
پر از یاد عشقه...
پر از عطر های گرم عاشقونه
دوستای عزیزم معذرت میخوام...
سلام دوستای گلم.
من شرمنده ی همتونم.
توروخدا ببخشید این چند روز نتونستم بهتون سر بزنم و جواب کامنتاتونو بدم.
آخه نبودم...
یه جایی بودم که دعا میکنم همه ی شماهام برید و ببینید.
بازم ببخشید...
قول میدم همین امروز به همتون سر بزنم.
به خدا همتونو دوست دارم...

شکایت...
منو... بگیر... از این روزای در به در
از این... روزا... از این شبای بی ثمر
منو... ببر... به خاطرات رفتن
اون روزایی که... تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها... نمیشه بی تو پرسه زد
خیابونا... غریب و غم گرفته اند
کجا برم چرا نمیرسم به تو؟
کجایی پس چرا نمیرسی به من؟
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه؟
کی عاشقونه مینویسه اسمتو
بدون من... هزار سال دیگه ام
بدون... کسی... نمیشکنه طلسمتو
چقدر... حرف... مونده و نمیشنوی
چقدر... راه... مونده و نمیکشم
ببین... کجای قصه پس زدی منو
محاله بی پناه تر از این بشم
غریبگی نکن دلم غریبه نیست
همونه که... برات ستاره چیده بود
بگو... که یادته بگو که یادته
همون که گفتی که از خدا رسیده بود
تو شونتو نمی سپری به حق حقم
نه میگی... عاشقی نه میگم عاشقم
از ناکجای وجود بی مقدارم، تا آستان بی کران کوی تو، در میان سیلاب اشک،
پلی از نیاز می زدم. پلی از انتظار،
از غیبت تا ظهور![]()

خدا رو دوست دارم چون همیشه "ID"ش روشنه...
خدا رو دوست دارم چون به همه "PM" هام جواب میده...
خدارو دوست دارم چون حرفای آدمو "Send To All" نمیکنه...
خدارو دوست دارم چون هیچ کس رو "Reject" نمیکنه...
خدارو دوست دارم چون خداست...
ابراز عشق...
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد. و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

تا حالا میدونستید کرم شب تاب کوچولو چقدر بزرگه؟؟؟
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي کرد.خدا گفت:چيزي از من
بخواهيد؛هر چه که باشد،شما را خواهم داد.سهمتان را از هستي طلب کنيد؛زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدايا! من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.
نه بالي و نه پايي،نه آسمان و نه دريا؛تنها کمي از خودت،تنها کمي از خودت به من بده.
و خدا کمي نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت:آن که نوري با خود دارد،بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي.و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک،بهترين را خواست؛زيرا که
از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او مي تابد.روي دامن هستي مي تابد.وقتي ستاره اي نيست،چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده.
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دختر لبخندی زد و گفت ممنونم...
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود.
دختر با خودش میگفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی. ولی این بود اون حرفات؟حتی برای دیدنم هم نیومدی. شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...
چشماشو باز کرد. دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید. پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید. در ضمن این نامه برای شماست.
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.بازش کرد و درون آن چنین نوشته بود:
"سلام عزیزم. الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم. پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم. امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه."

دل من...
دل من! بسوز بساز اینه رسم روزگار، اگه از غم نمیری شانس آوردی این بار
دل من! زمونه بود که تورو مچاله کرد، با شکست عشقیمون من شدم دچار درد
دل من! به آسمون مهلت گریه نده، بزار عالم بدونه روزگار با تو بده
دل من! به آسمون مهلت گریه نده، بزار عالم بدونه روزگار با تو بده
ای دلم دلم دلم! غم شده رفیق من،ای دلم دلم دلم! حرف از عاشقی نزن
ای دلم دلم دلم! ساز ما صدا نداشت،ای دلم دلم دلم! دعامون خدا نداد.
دل منه که سوخته هر بار توی غما، این عاشقی شده واسه دل ما یه بلا
نمی دونم به چه ساز زمونه برقصم، توی راه زندگی مسافری خستم
به خدا واسم یاد خاطره ها سخته، روزام از شب تاریکه خیلی وقته
عیب نداره سرنوشت بزن مارو، بزن تا بشکنیم ما باختیم اشکارو
فکر می کنی دل تا کی میتونه؟ رگو میزنم و خونم ارزونیتونه
دل من! آخر عشق به جدای میرسه، من به اون نمیرسم اون به من نمیرسه
دل من! هر عاشقی یه روزی داغون میشه، هر چی رو نخوای یه روز قسمتت همون میشه
ای دلم دلم دلم! غم شده رفیق من، ای دلم دلم دلم! حرف از عاشقی نزن
ای دلم دلم دلم! ساز ما صدا نداشت، ای دلم دلم دلم! دعامون خدا نداد.
درد دلم آخه تمومی نداره، کاش شب بود و می تونست که بباره
هر چی داره رو توی خودش میریزه، درد و غماش واسش خیلی عزیزه
دل من مرد توی غم و فریاد نزد، این غمه که به دل داده حبس ابد
مگه گناهم چی بود فقط عاشق شدم، ولی آخرش باز بدم اومد از خودم
دلم شکست کسی صداشو نشنید، نباید عاشق بشی فقط اینو فهمید.

زندگی تلخه، زندگی ترسه، زندگی درده ولی با تو بهشته
من اگه تنهام، تنها با غمهام، غرق ماتم هام، اینم از سرنوشته
چرا سرنوشت من اینجور رقم خورد؟
چرا عشق خوبمون بدجور به هم خورد؟
گفته بودم شعر من رنگی نداره میخونم تا که برگردی دوباره
قلبم... قلبم داغونه
چشمام... چشمام گریونه
چرا نموندی پیشم؟
دارم دیوونه میشم
دستام... دستامو بگیر
برگرد... برگرد و ببین
دیگه دارم می میرم، دارم آتیش میگیرم
نزار تو حسرت عشقت بمونه این دل تنهام
دارم می میرم از دوریت نزار بمونم تو غمها... غمها
کسی جز تو نمیتونه امید قلب من باشه
نزار قلب تو ازم جدا شه
چرا سرنوشت من اینجور رقم خورد؟
چرا عشق خوبمون بدجور به هم خورد؟
گفته بودم شعر من رنگی نداره میخونم تا که برگردی دوباره...
زمونه ی ما...
چه کسی گوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است...
چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان و دروغ... از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده...
قیمت هر انسان
|
نه نمیتوانم امشب را یا چهره ات را وقت رفتن فراموش کنم
ولی انگار این سرنوشتیست که داستان ما به سوی ان پیش میرود
تو همیشه لبخند میزنی ولی در چشمانت می توان غم را دید
بله میتوان غم را دید
نه نمی توانم فردا را وقتی را که به بدبختی هایم فکر می کنم فراموش کنم
به این که زمانی متعلق به من بودی ولی بعد تو را از دست دادم
ولی حالا تنها کاری که می توانم بکنم این است که انچه را باید بدانی به تو بگویم
نمی توانم زندگی کنم نمی توانم زندگی کنم
اگر زندگی بدون تو باشد دیگر بیش از این تحمل ندارم |
![]()
به چه مي خندي تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز ؟
به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟
به چه مي خندي تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه مي خندي تو؟
به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟
خنده دار است بخند.
روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...